ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم...

اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم به جای آنکه انگشت اشاره ام را به سمت او بگیرم در کنارش انگشتهایم را در رنگ فرو می بردم و نقاشی می کردم... اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم به جای غلط گیری به فکر ایجاد ارتباط بیشتری بودم بیشتر از آنکه به ساعتم نگاه کنم به او نگاه می کردم و سعی می کردم درباره اش کمتر بدانم اما بیشتر به او توجه کنم، به جای اصول راه رفتن اصول پرواز کردن و دویدن را با او تمرین می کردم، از جدی بازی کردن دست برمیداشتم و بازی را جدی می گرفتم، در مزارع بیشتری می دویدم و به ستارگان بیشتری خیره می شدم، بیشتر در آغوشش می گرفتم و کمتر او را به زور می کشیدم و بیشتر تاییدش می کردم، اول احترام به خود را در او می ساختم ...
14 خرداد 1392

کودک من

سلام به نفسهای آخر بهار... بعد از 15 روز بستری بودن بابا تو بیمارستان و گذروندن روزهای دوری از بابا، 10 اردیبهشت بابا مرخص شد و به خونه اومد... بابا تو بیمارستان که الهی کسی پاش به این مکان باز نشه بابا دلتنگ ابوالفضل و در آغوش کشیدن کودکی به عشق کودک خود بابا تو آمبولانس به مقصد خانه ی عشقمون،عکاس مامان ندا بابا اومد خونه و مسئولیتهای جدیدی برای من به همراه داشت، پرستاری از بابا، شبها تا صبح بیدار بودیم... از اونجاییکه بابا حوصله ی بیشتری برای صحبت کردن با تو داشت تو این مدت زبونت بیشتر باز شد و گستره ی کلماتت افزایش یافت... چون مدت طولانی به وبلاگت نیومدم و فقط تو این روزها تونستم یه...
14 خرداد 1392

من اومدم

سلام سلام سلام به همه ی دوستام، سلام به وبلاگم، سلام به کلمه کلمه نوشته هام... دوستای عزیزم ممنونم از اینکه به یادمون بودین، باورتون نمیشه که واقعا یادتون بودم... حال همسرم هم خدا رو شکر خیلی بهتره... تو اون ایام که شوک زده بودم نمی تونستم از اتفاقی که برای همسرم افتاده بنویسم، اما امروز که 45 روز از اون روز می گذره می تونم راجع بهش بنویسم... محسنم در حین تعمیر برق مغازه براثر اتفاقی از ارتفاع6متری افتاد و لگنش شکست، واقعا خدا بهمون رحم کرد و بعد از گذراندن روزهای خیلی سخت امروز تونست با عصا بیاد خونه ی مامان جون ابوالفضل... من هم که مسئولیت سخت پرستاری و بچه داری که الحمدلله ختم به خیر شد... تو این روزها اتفاقات زیادی افتاده و...
11 خرداد 1392

ترخیص

محسنم برای آمدنت به خونه لحظه شماری می کنم، امروز یا فردا انشاالله مرخص میشی... از تمامیه دوستان و آشنایانی که برای سلامتیه همسرم دعا کردن ممنونم... ...
9 ارديبهشت 1392

دست گرمی

تو گیر و دار مریضیه بابا نمی دونم چطور شده که کار عکاسیه ما بیشتر شده، اواخر هفته ی گذشته استاد عکاسیمون خبرمون کرد که یه گردهماییه سالانه ی عکاسان در ورده روز جمعه برگزار میشه، خدا رو شکر قبل از شروع ساعت ملاقات بابا مراسم تموم میشد و من می تونستم به هر دو کار برسم، با خاله منا رفتیم و اگه غم بیماریه بابا نبود روز بسیار خوبی میشد... محسنم خوب شو... زیاد نمی شد وقت برای عکاسی گذاشت و چون جمع دوستانه بود دقایقی و با خاله رفتیم برای عکاسی... وجود سروش کوچولو و کسری جون در جمع ما ، منو خیلی دلتنگت می کرد و یاد اردوی قزوین که با بابا و تو همراه بودم می ا...
7 ارديبهشت 1392

بابا

دلم نمیخواد از این لحظات سخت دوری از بابا برات بنویسم، ولی اینم یه دوره ای از زندگیمونه که ایشاالله به خیر و خوبی سپری میشه و فقط ازش یه خاطره باقی می مونه...خوشحالم که اونقدر بزرگ نشدی که دوریه بابا عذابت بده، گاهی یادش می کنی، گاهی صداش می کنی، حتی می دونم که گاهی دلت هم براش تنگ میشه، ولی خدا رو شکر بی تاب نبودنش نیستی، شاید بودن خونه ی مامان جون و ملاقاتهای چند دقیقه ایت توی هفته می تونه آروم نگهت داره...حموم رفتنهای تقریبا هر شبت با بابا الان دردسر ساز شده و حاضر نیستی با من بیای حموم...  پسرم نمی دونی مامان چه روزهای سختی و می گذرونه، هر روز لحظه شماری میکنم که ساعت سه بشه و بتونم بابا رو ببینم، بردن تو هم به بیمارستان...
6 ارديبهشت 1392

روزهای ...

و این روزها که بابا پیشمون نیست خونه ی مامان جونیم... وجود دایی هادی که خیلی تو این روزها برام کمک بود... تا دیدی جزوات خاله مریم رو زمینه رفتی به سمتشون... خاله منا در حال سرگرم کردن پسملی... با شعر سرخپوستی... بعد از کلی بازیگوشی خواب... پازلهای اهدایی دایی علی به ابوالفضل از بانک انصار... دایی وحید یه بار بهت سکه داد گفت برو نون بگیر، از اون روز میری جلوی در می ایستی می گی پول نون... یه بار واقعا به چشم خودم دیدم که داری سعی می کنی از دیوار راست بالا بری!!! این روزها با همدردیه همه داره می گذره امیدوارم بابا هر چی زودتر برگرده...
5 ارديبهشت 1392

خدایا

مامان: ابوالفضل بگو خدایا، ابوالفضل: خدا آ، مامان: ابوالفضل بگو بابا، ابوالفضل: بابا، مامان:ابوالفضل بگو خوب بشه، ابوالفضل:خو شه... التماس دعا جهت تغییر در فضای وبلاگت عکسهای آخرین پارک رفتنت قبل از این اتفاق و برات میذارم که بیشترشو خاله منا و خاله مریم زحمت کشیدن انداختن... مامان جون  و ابوالفضل گل خاله مریم مصمم در آموزش بالارفتن از بلندترین سرسره ی پارک به پسری تلاش در ارتباط با دیگران و داستان مصور کودکان و کتری در پارک از این بالا هم کل خانواده رو صدا می کنی، ندا ، مامان...
30 فروردين 1392

32 ساله

مامان ندا هم 32 ساله شد، یه مامان 32ساله، ایشاالله روزی برسه که خودت برام پست تبریک بذاری گلم، خودت بگی مامان ندا تولدت مبارک، مبارکه مبارک... این کیک هم محسن عزیزم برام گرفت، ممنونم... پسملی چه می کنی با کیک مامان؟! متاسفانه همون شب 24فروردین محکم خوردی به میز و کلی گریه کردیم، لبت زخم شد،بمیرم برات... شبش هم مادرجون و عمه زینب اومدن خونمون، اینجا هم با هومن مشغولی... یاد گرفتی که از تخت هم بالا بری... زینب جون هم دیروز اومد خونمون... با زینب کلی بازی کردی... اینجا هم سر تو کلاه تازه ی بابا... ...
26 فروردين 1392

جوجو

جوجوی مامان... اینم شد برای خاله مریم، مبارکه خاله... خونه ی عمه زینب،22فروردین،بالای تخت هومن... یاد گرفته بودی از این پله چطور بالا می رفتی... اینم پسرعمه هومن... بغل دایی هادی، کیف می کنی با دوچرخه سواری... ...
24 فروردين 1392